تبليغاتX
فصل سبز
اين وبلاگ در مورد مسائل زيست محيطي مي باشد.

درست در آغاز هفته منابع طبیعی و همه برنامه های ریاست جمهوری و مسوولان برای کاشت یک درخت، دوشنبه شب، شهرداری تهران با همکاری سازمان جنگل ها و مراتع و آبخیزداری چند هزار اصله از درخت های منطقه خرگوش دره تهران را برای احداث جاده و برای اتصال بزرگراه همت به اتوبان آزادی قطع کرد. اتفاقی که دوشنبه شب و قبل از نیمه شب رخ داد، برای نخستین بار نبود.
دو سال پیش درست در همین ایام درختان پارک جنگلی لویزان و دیگر مناطق جنگلی اطراف تهران دچار تخریب شبانگاهی شدند. اقدام های شبانه شهرداری که در همه موارد با اطلاع و هماهنگی سازمان جنگل ها و اداره کل منابع طبیعی استان تهران اتفاق افتاده، به این بهانه در شب بوده که با کمترین تبعات، بیشترین اصله درخت قطع شود و در نهایت صبح فردای آن تشکل های زیست محیطی با منطقه جنگلی تخریب شده مواجه شوند و دیگر مجالی برای جلوگیری از ادامه فعالیت باقی نماند. در تمام موارد مشابه گذشته تشکل ها و خبرنگاران حوزه محیط زیست به عنوان مخالفان توسعه معرفی شدند. اما واقعیت چیز دیگری است. جاده بخش غیرحذف شدنی جامعه امروزی است.
همه می دانیم تهران شلوغ و پرترافیک که همه خیابان هایش انباشته از خودرو است برای ادامه حرکت خود، جاده و بزرگراه و اتوبان می خواهند. از دیروز نهادها و تشکل های زیست محیطی و دانشجویی و همه کاندیداهای مجلس با یک نهال و یک بیل راه افتاده اند تا درخت بکارند. اما درست در همین شب ها از ترس همین تشکل ها، شبانه درخت های کاشته شده که بابت کاشت و آبیاری آنها پول هم پرداخت شده، قطع می شوند. حال یک پرسش باقی است. اگر تهران بزرگراه می خواهد، پس چرا در مسیرهایی طبق طرح جامع شهر تهران، در هفته منابع طبیعی هزینه می شود و درخت کاشته می شود تا دوباره قطع شود؟ اگر قرار است طبق تفاهمنامه قانونی و بدون مشکل بین یک ارگان دولتی با یک نهاد عمومی این درخت ها قطع شود، پس چرا شبانه و مخفیانه این اتفاق رخ می دهد .

مریم خورسند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 13:37  توسط امير.اوسط  | 

 
images/20070429/natural.jpg
 
:ايران به لحاظ جاذبه هاي جهانگردي يکي از 10 کشور اول جهان محسوب مي شود، اما درآمد حاصل از جهانگردي براي کشور بسيار اندک است.
ضرورت افزايش درآمدهاي عمومي کشور و کاهش وابستگي اقتصاد کشور به درآمد حاصل از فروش نفت ، ايجاب مي کند که استفاده از ظرفيت هاي زيستي کشور، منابع طبيعي و توجه به صنعت جهانگردي بيش از پيش مورد توجه قرار گيرد؛ چراکه به عنوان مثال تنها ارزش مصرفي تنوع زيستي به صورت مستقيم از طريق اکوتوريسم انگيزه مهمي را براي حفاظت از تنوع زيستي بخصوص در کشورهاي در حال توسعه ايجاد کرده است. از آنجا که ريشه کني فقر و گرسنگي و ارتقاي فرصت هاي اقتصادي و اشتغال در دستور کار اصول توسعه پايدار و اهداف توسعه هزاره است ، لذا بي مناسبت نيست به سرفصل هاي گردشگري ، تنوع زيستي و برنامه هاي اهداف هزاره پرداخته شود.

براساس گزارشي که آخرين مورد از رشته گزارش هاي ارزيابي زيست محيطي در برنامه هزاره جديد بود و به صورت پروژه چهار ساله با هدف ثبت و دسته بندي اطلاعات منابع طبيعي جهان و مشارکت 3 هزار دانشمند از سراسر جهان به انجام رسيد، نتيجه اي حاکي از آن داشت که 12 درصد از گونه هاي پرندگان ، يک چهارم از پستانداران و يک سوم از دوزيستان جهان با خطر انقراض روبه رو هستند. انتشار اين گزارش موجب شده تا اين احتمال قوت بگيرد که تلاشهاي حفاظت از تنوع زيستي و رويکرد اکوتوريسم با اهداف سازمان ملل در زمينه توسعه هزاره و براندازي فقر و گرسنگي و ايجاد اشتغال و درآمدزايي در تقابلند. برخي از تحليلگران اقتصادي استدلال مي کنند بدون افزايش تاثير بشر بر زيست محيطها نمي توان به افزايش صنعت گردشگري و تنوع زيستي و اهداف هزاره دست يافت.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 17:44  توسط امير.اوسط  | 

چگونه مي‌توان موادي را كه سست و شكننده‌اند به موادي سخت و نيرومند دگرگونه كرد؟ با گزينش آميزه‌اي درست از فلزها، رشته‌ها، پلاستيك و سراميك مي‌توانيد به ماده‌ي مورد نظر خود دست پيدا كنيد. دانشمندان علم مواد اين مخلوط را چندسازه(composite) مي‌نامند. ما نه تنها در جهان چندسازه زندگي مي‌كنيم، بلكه خود نيز به گونه‌اي چندسازه هستيم. گياهان، جانوران و حشره‌هايي كه پيرامون ما زندگي مي‌كنند نيز چندسازه‌ هستند. دانشمندان تلاش مي‌كنند با الگوبرداري از چندسازه‌هاي طبيعي، چندسازه‌هايي بسازند كه با طبيعت سازگارتر باشند.

بين يك راكت تنيس بسيار سبك و يك فضاپيما چه ارتباطي وجود دارد؟ پاسخ اين است كه هر دو فراورده‌ي فن‌آوري ديرينه‌اي هستند كه پيشينه‌ي آن به زمان تمدن‌هاي باستاني بازمي‌گردد. بيش از 2 هزار سال پيش، معماران باستان كشف كردند كه مي توان با افزودن كاه به گل رس، آجرهاي سخت و پايداري به دست آورد. اين شيوه‌ي معماري در ايران، ميان‌رودان و مصر بسيار به كار گرفته شد. در سده‌هاي ميانه(قرون وسطي) معماران اروپايي ديوارها را با روكشي مي‌پوشاندند كه از گل و مو تشكيل شده بود.

امروزه ، ما اين نوع مخلوط را چندسازه(composite) مي‌ناميم. طي پنجاه سال گذشته، مهندسان و دانشمندان علم مواد(موادشناسان) آموخته‌اند موادي مانند سراميك‌هاي سخت و رشته‌هاي تيتانيوم را جاي‌گزين گل و كاه كنند و به شيوه‌هايي مشابه شيوه‌هاي نياكانمان، چندسازه‌هايي بسيار سخت و سبك بسازند. اين چندسازه‌ها براي ساختن همه چيز، از راكت‌هاي تنيس گرفته تا فضا پيماها، به كار مي‌آيند.

چند سازه‌ها به طور معمول با جاي دادن رشته‌ها يا ذره‌هايي از ماده‌اي ديگر ساخته مي‌شوند. در نخستين چندسازه‌هاي دست بشر، اين ماده‌اي زمينه اي، گل رس بود. امروزه، ماده‌ي زمينه مي‌تواند فلز، گونه‌اي بسپار(پليمر) يا حتي سراميك باشد. در هر صورت، ماده‌ي زمينه مانند چسب كار مي‌كند و خرده‌هاي چندسازه‌ را به هم مي‌چسباند. خرده‌ها، يعني رشته‌هاي كربن يا ذره‌هاي سراميك، نيز مانند كاه باعث سختي و پايداري چندسازه مي‌شوند.

ويژگي‌هاي يك چندسازه فراتر از ويژگي‌هاي خرده‌هاي سازنده‌اش است. براي نمونه، يكي از معمولي‌ترين چند سازه‌هاي امروزي GRP يا glass reinforced plastic است. اين چندسازه از هزاران رشته‌ي شيشه‌اي ميكروسكوپي ساخته شده است كه در زمينه‌اي از بسپار رزين جاي گرفته‌اند. شيشه، شكننده و بسپار رزين بسيار انعطاف‌پذير است. با وجود اين، GRP هم سخت و هم پايدار است. اين چند سازه، ماده‌ي اوليه‌ي بسيار خوبي براي ساختن بدنه‌ي قايق‌هاي بادباني مسابقه‌اي است.

چندسازه‌هاي طبيعي

اگر چه مواد شناسان تنها در چند دهه‌ي گذشته به سوي چندسازه‌ها گرايش پيدا كرده‌اند، طبيعت در خود چندسازه‌هاي بسيار سخت، پيچيده و گوناگوني دارد كه از ديدگاه سختي و وزن، مانندي براي آن‌ها نمي‌توان يافت. به هر جاي طبيعت كه مي‌نگريم، با يك چندسازه رو به رو مي‌شويم. براي نمونه، صدف‌هاي دريايي از چندسازه‌ي سراميكي سختي ساخته شده‌اند. اين سراميك از لايه‌هايي از بلورهاي سخت تشكيل شده كه در زمينه‌ي سيماني نرم‌تري جاي دارند. اين سراميك سخت و پايدار، جاندار درون خود را از آشوب موج نگهداري مي‌كند كه پيوسته آن را بر سطح سخره‌ها مي كوبد.

چوب نيز نوعي چندسازه است. اين چند سازه از رشته‌هاي سخت سلولوز تشكيل شده كه درون بسپاري نرم به نام پكتين(Pectin) جاي گرفته‌اند. بدون چند سازه‌ها ما نمي توانيم به پا خيزيم. بدن ما پر از چند سازه است. استخوان‌هاي ما از سخت‌‌ترين چندسازه ها هستند. ديواره‌ي رگ‌ها ، زردپي‌ها و رباط‌ها نيز از چندسازه‌ها درست شده اند. پوست سخت حشره‌ها نيز نوعي چند سازه است. روي هم رفته، پايه‌ي معماري طبيعت بر چندسازه هاست.

بشر از ساليان دور از چندسازه‌هاي طبيعي بهره گرفته است. كاه كه براي ساختن نخستين چندسازه‌ها به كار مي‌رفت، خود نوعي چندسازه است. ابزارهاي چوبي، كفش و لباسي كه از پوست جانوران تهيه مي‌شود، همه چندسازه‌هاي طبيعي‌اند. به خاطر اين گوناگوني و ويژگي‌هاي بي‌مانند، موادشناسان تلاش مي‌كنند از اين مواد براي سختي بخشيدن به چندسازه‌هاي ساختگي(مصنوعي) بهره‌ گيرند تا از پيامدهاي زيست محيطي ناگوار ناشي از مواد ساختگي بكاهند.

رشته هاي جادويي

در اغلب جانوران پر سلولي، از جمله انسان، رشته‌هاي پروتئيني محكمي به نام كلاژن (collagen) به عنوان اسكلت مولكولي بدن كار مي‌كنند. اين رشته‌ها در استخوان، زردپي‌ها، رباط‌ها ، غضروف و پوست يافت مي‌شوند. يك رشته‌ي كلاژن، مانند قطعه‌اي از طناب از رشته‌هاي كوچك‌تري تشكيل شده است كه به دور يكديگر پيچيده‌اند.

يك مولكول كلاژن از سه زنجيره ي پروتئيني تشكيل شده كه به دور يك ديگر پيچيده‌اند و هر كدام از واحدهاي كوچك‌تري به نام اسيدآمينه تشكيل شده‌اند. مولكول‌هاي كلاژن به گونه‌اي ويژه كنار يك‌ديگر آرايش مي‌يابند و يك ريز رشته را مي‌سازند. تعداد زيادي از اين ريز رشته‌ها به دور يك‌ديگر مي‌پيچند تا يك رشته‌ي كلاژن ساخته شود.

ساختمان مولكولي و اتمي يك رشته‌ي كلاژن

رشته‌هاي كلاژن با مواد گوناگوني در هم مي‌آميزند مي‌شوند و چندسازه‌هايي با توانايي‌هاي ويژه مي‌سازند. براي نمونه، كلاژن در استخوان با بلورهاي كلسيم در هم مي‌آميزد و ساختار سختي مي‌سازد. در نگاهي دقيق‌تر، استخوان مانند يك بتون مسلح به نظر مي‌رسد كه رشته‌هاي كلاژن آن مانند ميل‌گردهاي فولادي بتون، درون سيماني از بلورهاي هيدروكسي آپاتيت Ca10(PO4)6(OH)2 و پروتئين‌هاي نارشته‌اي از جمله اوستئوپونتين(osteopontin) و اوستئوكلسين(osteocalcin)جاي گرفته‌اند. رشته‌هاي كلاژن مانند ميل‌گردهاي بتون مسلح، استخوان را در برابر ضربه پايدار مي‌سازند و سيمان اين بتون (بلورهاي كلسيم + پروتئين هاي نارشته‌اي) بر پايداري آن در برابر فشار مي‌افزايد.

اگر مقدار رشته‌هاي كلاژن استخوان كاهش يابد، استخوان به اصطلاح پوك مي شود و با كوچك‌ترين ضربه‌اي مي شكند و اگر ماده‌اي سيماني استخوان به گونه‌اي درست توليد نشود (براي نمونه، كلسيم به مقدار كافي جذب استخوان نشود) پايداري استخوان در برابر فشار كاهش مي‌يابد. چنين استخوان نرمي، تحمل وزن بدن را از دست مي‌دهد و كج مي‌شود. اين وضعيت در كودكاني ديده مي‌شود كه به مقدار كافي كلسيم دريافت نمي‌كنند يا به علت نقص ژنتيكي، كلسيم به مقدار كافي جذب استخوان‌هايشان نمي‌شود.

استخوان كه يك چندسازه به شمار مي‌رود، با بتون مسلح دو تفاوت اساسي دارد. نخست اين كه زنده است . لابه‌لاي ماده‌ي زمينه‌اي استخوان كه در واقع چند سازه‌اي از رشته‌هاي كلاژن و بلورهاي كلسيم است، سلول‌هاي استخواني قرار دارند كه پيوسته استخوان را نوسازي مي‌كنند. ديگر آن كه اين چند سازه بسيار سخت‌تر و ماندگارتر است و ماندگاري را بيش‌تر از زنده بودن خود و نوسازي پيوسته به ارمغان مي‌برد.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 12:9  توسط امير.اوسط  | 

تخريب وسيع جنگل‌هاي گلستان

شاعر درباره اين تابلو و آن پس‌زمينه مي‌فرمايد:
ما همه شيران ولي شير علم.......... حمله‌مان از باد باشد دم بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 13:18  توسط امير.اوسط  | 

در کتاب درسي  سال اول دبيرستان ضمن شرح دو آزمايش با پزشکى هلندى به نام جان بابتيست وان هلمونت آشنا مى‌شويم که در قرن شانزده ميلادى مى‌زيست و به زيست‌شناسى پايه علاقه‌مند بود. وان هلمونت در آزمايشى که براى اثبات نظريه‌ى خود به خودى طراحى کرد، پيراهن کثيفى را همراه چند دانه گندم در مکان مرطوبى قرار داد و پس از چند روز تعدادى موش در پيرامون آن مشاهده کرد. او نتيجه گرفت موش ها خود به خود از پيراهن کثيف و دانه‌هاى گندم پديد آمده اند. نتيجه منطقى که دانش آموزان از اين آزمايش مى‌ گيرند اين است که وان هلمونت فرد بى سواد و ساده لوحى بوده که از درک پديد آمدن بچه موش از موش‌هاى بالغ عاجز و از ويژگى‌هاى آزمايش کنترل شده نيز بى خبر بوده است.

در آ زمايش دوم از آزمايش مشهور هلمونت با درخت بيد در سال 1643 ميلادى با خبر مى شويم که گاهى از آن به عنوان نخستين آ زمايش دقيق پيرامون فيزيولوژى گياهى ياد مى شود . او قلمه بيدى را در گلدانى مى کارد و آن را پنج سال با آب باران آبيارى مى کند . وزن قلمه در آغاز آزمايش 25/2 کيلو گرم بود اما پس از پنج سال به 9/76 کيلو گرم رسيد . او طى اين مدت روى گلدان را با پوششى آهنى سوراخدارى پوشانده بود و در پايان پنج سال خاک آن را خشک و سپس وزن کرد . از وزن آن فقط 6/56 گرم کاسته شده بود . بنابراين وان هلمونت نتيجه گرفت ماده سازنده پيکر گياهان از خاک به دست نمى آيد. در اين آز مايش با وان هلمونت ديگرى آ شنا مى شويم که آ زمايش دقيقى طراحى و سپس آن را کنترل مى کند و به اندازه گيرى روى مى آ ورد . دانشمندى خوش فکر و دقيق ! به راستى کدام چهره از او به حقيقت نزديک تر است؟

در نگاه اول ممکن است به نظر آ يد ماهيت علم اين گونه است . به هر حال دانشمندان بزرگ نيز اشتباهاتى داشته اند اما اين تناقض از برداشت نادرست ديگرى ناشى شده است . ما تصور مى کنيم جواب هاى درست هميشه از روش هاى درس و جواب هاى نادرست از روش هاى نادرست بر مى خيزند . در آزمايش درخت بيد , وان هملنت به اين نتيجه غلط دست پيدا کرد که توده زنده درخت نه از دى اکسيد کردبن بلکه از آ ب بارانى به دست آ مد که به گلدان افزوده شد . اما آ يا او در طراحى آ زمايش خود اشتباهى داشت ؟ چنين به نظر نمى رسد!

آ زمايش او آ زمايش بسيار دقيق و کنترل شده اى بود که به نتيجه گيرى نادرستى انجاميد. امروزه مى دانيم حجم عمده توده گياه از دى اکسيد کربن به دست مى آ يد . اما اين حقيقت علمى در آ ن زمان به طور کامل ناشناخته بود . در واقع واژه " گاز " نيز سال ها بعد توسط خود وان هلمونت ابداع شد و در سال 1727 ميلادى استفن هلز نشان داد که نوعى گاز در رشد گياهان دخالت دارد . اين آ زمايش در برخى از کتاب ها چنان معرفى شده که تصور مى شود وان هلمونت نمى دانسته خاک براى گياهان ضرورى است .

برخى پيشنها د کرده اند اگر او درخت را به جاى خاک در آ ب مقطر پرورش مى داد به درستى متوجه مى شد که درخت علاوه بر آب به خاک نيز نياز دارد . اما به نظر نمى رسد اين انتظار از دانشمندى که قرن ها پيش از درک مفهوم پرورش گياه در آ ب مقطر مى زيست به جا باشد . به علاوه او همانند بسيارى از مردم عادى مى دانست که گياهان خارج از خاک نمى توانند رشد کنند. در واقع او با آ زمايش خود منکر نقش خاک در رشد گياهان نشد بلکه فقط نشان داد افزايش وزن گياه با آ ب دريافتى گياه ارتباط دارد نه با خاکى که گياه در آ ن پرورش مى يابد . نتيجه گيرى او امروزه نيز پذيرفتنى است . توده گياهى حاصل ساختن مولکول هايى است که از ترکيب هيدروژن هاى مولکول آب با دى اکسيد کربن به دست مى آيند و هر چند عناصر موجود در خاک نقش اساسى در رشد و نمو گياه دارند ، در وزن گياه کم ترين تاثير را دارند

وان هلمونت در واقع در پى اثبات چه چيزى بود ؟ ارسطو معتقد بود که طبيعت از عناصر چها ر گانه خاک و آ ب و آ تش و هوا تشکيل شده است در زمان هلمونت اين عقيده جا افتاده بود که گياه آميزه اى از آ تش و خاک است . اما خود او معتقد بود توده گياهى فقط ا ز آ ب ساخته مى شود. مشاهداتش نيز چنين عقيده اى را ثابت مى کردند

خلاصه وان هلمونت آ زمايش دقيق و کنترل شده اى ط راحى و آن را به درستى تفسير کر د که نتيجه روشنى نيز داشت . اگر نتيجه گيرى او امروزه براى ما به طور کامل قابل قبول نيست به خاطر اين است که موقعيت تاريخى انجام آ زمايش را در نظر نمى گيريم و تصور مى کنيم روش صحيح آزمايش کردن هميشه به نتيجه گيرى درستى مى انجامد و اگردانشمندى به نتيجه نادرستى دست يافت بدن شک شيوه آ زمايش او نادرست بوده است .

به همين نحو آزمايش وان هلمونت درباره موش ها را نيز بايد در موقعيت تاريخى آ ن بررسى کنيم . او مى خواست به چگونگى گوارش مواد پى ببرد و اين که چگونه غذا به گوشت و پوست بدن تبديل مى شود . او همانند بسيارى از دانشمندان روزگار خود اين تبديل را همانند تخمير انگور به شراب و اثر مخمر بر خمير نان مى دانست . هلمونت متقاعد شده بود که " شکل " از چيز " بى شکل " و بى نظم به وجود نمى آ يد بلکه در ايجاد آ ن عنصرى شکل دهنده دخالت دارد و آن را يک مخمر ، دانه برگ ، نيروى حياتى يا انسان مينياتورى فرض کرد که درو ن ماده جاى گرفته است و هنگام سوختن مواد به صورت گاز آزاد مى شود .

در ديدگاه او بيمارى نيز علت خارجى داشت يعنى عواملى که شکل را تغيير مى دهند و اندام هاى خاصى از بدن را اشغال مى کنند . شايد اين نظر را بتوان صورت ابتدايى نظريه ميکروبى بيمارى ها دانست . وان هلمونت به عنوان يک پزشک به جاى درمان علائم بيمارى در پى حذف عامل بيمارى بود . از اين رو درمان او خاص هر بيمارى بود ؛ نظرى که در زمان خود نظرى انقلابى محسوب مى شود . بنابراين براى او تبديل جو يا گندم به موش پديده اى واقعى بود نه اشتباهى از سر کوته فکرى . امروزه ما مساله او را در مفاهيم سوخت و ساز و آنزيم ها تفسير مى کنيم . در واقع واکنش هاى پى در پى سوخت و ساز دانه هاى گندم را به پيکره موش تبديل مى کنند .

بار ديگر نظرى که در نگاه اول به طور کامل نادرست به نظر مى رسد، وقتى در شرايط تاريخى خود بررسى مى شود، معناى متفاوتى پيدا مى کند

 

منبع

Douglas Allchin , Reassessing van Helmont , Reassessing History , Bioscience , Vol 19(2) : July 1993

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:7  توسط امير.اوسط  | 

هنگامى که درباره صفت‌هاى زيستى معمول، پرسش‌هاى چرايى مطرح مى‌شود، منظور چيست ؟ وقتى ما مى‌پرسيم چرا بعضى از انسان‌ها پوست تيره‌اى دارند، چرا جانوران مى‌خوابند يا چرا هنگام عفونت تب مى‌کنيم، انتظار چه نوع پاسخى را بايد داشته باشيم؟ زمانى که مى‌پرسيم چرا صفت شايعى که از ژن‌ها تاثير مى‌پذيرد، آن گونه است که هست، آيا به نوع متفاوتى از پاسخ نياز نداريم ؟

دانشمندانى که در زمينه تکامل فعاليت دارند , معتقدند که براى پاسخ گويى به پرسش هاى چرايى – مانند پرسش هايى که در اين جا مطرح شد – بايد به دنبال عللى فراتر از علت هاى نزديک و مستقيم بود تا در مفهومى جامع تر توضيح داد که چرا انتخاب طبيعى اين صفات را ترجيح داده است .

 تام شلبرگ , از معلمان برجسته زيست شناسى در آمريکا , هنگامى که وارد مباحث تکامل و رفتار مى شود , حدود يک ساعت از وقت کلاس را به بحث درباره نحوه پاسخ گويى به پرسش هاى چرايى درباره پديده هاى زيستى معمول اختصاص مى دهد . او مى خواهد با اين شيوه دانش آموزان را با توان توضيح دهنده بالاى نظريه انتخاب طبيعى آشنا سازد , تفاوت بين پاسخ هاى نزديک و مستقيم و پاسخ هاى تکاملى را به آنان نشان دهد و تفکر غايتمندى را در آن ها تضعيف کند . او معتقد است که درک تفاوت بين توضيح نزديک نگر و د ور نگر (تکاملى ) براى توجيه پديده هاى زيستى اساس , حيانى و ضرورى است . به نظر او , درک اين تفاوت به دانش آموزان در درک مفهوم پديده هاى زيستى کمک مى کند .

شلبرگ براى روشن کردن تفاوت بين توضيحات نزديک نگر و نهايت نگر براى دانش آموزانش , کار را با فهرستى از پنج يا شش پرسش که در جدولى با سه ستون خالى به صورت زير نوشته شده اند آغاز مى کند. ستون هاى خالى , مرحله به مرحله با پاسخ هاى پيشنهادى دانش آموزان پر خواهند شد . به دانش آموزان گفته نمى شود که ستون اول براى پاسخ هاى غايت مندان , ستون دوم براى پاسخ هاى نزديک نگر و ستون سوم براى پاسخ هاى تکاملى است . پرسش هاى ديگرى را نيز مى توان در اين جدول گنجاند يا جانشين پرسش هاى مطرح شده کرد . البته , اين پرسش ها بايد جالب باشند و بهتر است پرسش هايى انتخاب شوند که به رفتار , کالبد شناسى يا تنکار شناسى مربوط باشند و دست کم دو تا از آن ها به پاسخ هاى غايت مندانه بينجامند . بهرتين کار اين است که بيش تر از پديده هايى که براى دانش آموزان آشنا هستند , استفاده شود ؛ مانند رنگ پوست و خواب .

به طور معمول , بيش تر دانش آموزان به پرسش نخست با عبارت براى حفاظت يا براى استتار و به پرسش دوم با بيان براى اين که استراحت کنند يا براى سرحال آمدن و جان تازه اى گرفتن پاسخ مى گويند . اين پاسخ ها در ستون اول نوشته مى شوند وبراى سر ستون آن ها عبارت پاسخ هاى غايت مندانه انتخاب مى شود . سپس شلبرگ به دانش آموزان مى گويد : اين ها پاسخ هاى علمى خوبى نيستند . استتاز و احساس سر زندگى و جان تازه اى گرفتن اثرات م فيد پنهان شدن و خواب اند ؛ اين طور نيست ؟ بنابراين چگونه آن ها مى توانند علت باشند ؟ سپس او پنج دقيقه از وقت را صرف توضيح اين مطلب مى کند که چرا پاسخ هاى غايت مندانه از لحاظ علمى قانع کننده نيستند . او چنين توضيح مى دهد : تفکر غايت مندانه علت و اثر را با هم مخلوط مى کند ؛ چنين مى نماياند که اثر يا هدف مفروض , علت است و اگر ما مى خواهيم بفهيم چرا يک پديده زيستى آن گونه است که هست , بايد علل را بشناسيم نه اثرات يا اهداف را .

به طور معمول , دانش آموزان پس از شنيدن سخنان او از اين که پاسخ هاى علمى مناسبى نداده اند شگفت زده مى شوند . شلبرگ در تجربه هاى خود رديافته است که درباره تفکر غايت مندانه , به ندرت به داش آموزان تذکر داده شده است . او عقيده دارد که در کتاب ها بايد به موضوع تفکر علمى بيش تر توجه شود. در ادامه شلبرگ به دانش آموزان خود مى گويد : از اين که پاسخ هاى غايت مندانه را مطرح کرده ايد , زياد ناخشنود نباشيد ؛ زيرا به گفته بسيارى از روان شناسان تکاملى و عصب شناسان شايد ما طى تکامل مستعد تفکر غايت مندانه شده ايم . حتى گاهى معلمان زيست شناسى نيز پاسخ هاى غايت مندانه مى دهند . با وجود اين , مى توانيم بهتر عمل کنيم و از پاسخ هاى غايت مندانه فاصله بگيريم .

در مرحله بعد از دانش آموزان مى خواهد به جاى اثرات و اهدا ف , بعضى از عوامل را پيشنهاد کنند . بيش تر دانش آموزان مى دانند که پوست تيره به علت فعاليت زياد ژن هايى ايجاد مى شود که اطلاعات لازم براى ساخت ن رنگيز پوست ( ملانين ) را در خود دارند . آن ها با کمى کمک مى فهمند که موهاى خرگوش پنجه برفى به طور ژنتيکى چنان برنامه ريزى شده اند که در پاسخ به کاهش طول روز , سفيد شوند . در مورد خواب , دانش آموزان به درستى حدس مى زنند که بايد در مغز مراکز و مواد شيميايى ويژه اى وجود داشته باشد که باع ث خواب مى شوند. پرسش يائسگى براى نشان دادن زنجيره اى از علل , پرسش خوبى است . دانش آموزان دست کشيدن تخمدان ها از آزاد سازى تخمک و هورمون را عامل يائسگى معرفى مى کنند.

سپس شلبرگ چنين مى گويد : خوب درست است . آيا همه با اين پاسخ متقاعد شدند؟ بعضى از دانش آموزان اين پرسش را مطرح مى کنند که چرا تخمدان ها از انجام دادن عمل خود باز مى مانند . شلبرگ به دانش آموزان مى گويد که علت توقف عمل تخمدان ها , توقف تحريک تخمدان ها به وسيله غده هيپوفيز است اما اين پاسخ ، پرسش ديگرى را به ميان مى آورد . به اين ترتيب , دانش آموزان مى فهمند که پديده هاى زيستى از زنجيره اى از علل ناشى مى شوند . از اين رو , براى درک بهتر يائسگى , خواب , رنگ پوست يا ديگر صفت هاى زيستى , بايد پله پله از نردبانى از عوامل فيزيکى پيشين پايين آمد و در نهايت , در پله هاى پايينى به ژن ها رسيد. در اين جا , پاسخ هاى دانش آموزان در ستون دوم درج مى شود . شلبرگ عبارت پاسخ هاى نزديک نگر را به عنوان سر ستون آن ها انتخاب مى کند و چنين توضيح مى دهد : پاسخ هاى نزديک نگر عوامل فيزيکى پيشين و سازوکارها ( هورمون ها , مدارهاى مغزى , ماهيچه ها , فرايندهاى رشد و نمو , محرک ها و غيره ) را شناسايى مى کنند . پاسخ هاى نزديک نگر از چه چيز , کجا کى و چگونه مى گويند نه از چرا , براى مثال پاسخ دانش آموزان به پرسش يائسگى در واقع پاسخى است براى اين پرسش که : زنان چگونه پائسه مى شوند ؟

هنگام پر کردن ستون سوم جدول , شلبرگ به دانش آموزانش مى گويد: براى اين که به پرسش هاى چرايى درباره پديده هاى زيستى پاسخ علمى بدهيد , بايد توضيح دهيد که چرا يک پديده زيستى آن گونه است که هست و به صورت ديگرى نيست . براى مثال , ما بايد بفهميم چرا زنان يائسگى دارند اما مردان نداردند و چرا ماده هاى بيش تر گونه ها يائسگى ندارند يا چرا بعضى جانوران مى خوابند و بعضى نمى خوابند. ما بايد به دنبال پاسخى براى اين پرسش باشيم که چرا ژن هاى مربوط به خواب , يائسگى , پوست تيره و غيره يک جا غالب اند و جاى ديگر نه . شلبرگ مى گويد که تنها راه براى رسيدن به مقصود ، بهره گيرى از دريافته هاى خود از انتخاب طبيعى است .

پيش از سال 1859 زيست شنا سان در محدوده توضيح هاى نزديک نگر گرفتار بودند و هيچ راهى براى دادن پاسخ هاى علمى به پرسش هاى چرايى درباره صفت هاى زيستى وجود نداشت . به نظر شلبرگ بزرگ ترين کار داروين نه کشف حقيقت تکامل بلکه پى بردن به مفهوم شاه کليد گونه انتخاب طبيعى بود . او مى گويد : براى نخستين بار در تايخ تفکر بشر انتخاب طبيعى اين اجازه را به ما داد تا به پرسش هاى چرايى پاسخ علمى بدهيم ؛ نه تنها به پرسش هايى که در جدول آمده اند بلکه پرسش هايى از اين دست که چرا ما پير مى شويم و مى ميريم , چرا شکر براى پريمات ها مزه خوبى دارد اما براى گربه ها نه , چرا مردان از زانان درشت ترند چرا جانوران سمى اغلب رنگ هاى خاصى دارند چرا گونه ها هنگام افزايش تراکم گونه , زاد و ولد را کاهش مى دهند و حتى بيش تر پرسش هاى چرايى که درباره رفتارهاى غريزى انسان مطرح است.

هنگامى که دوبزهانسکى مى گويد: در زيست شناسى هيچ چيز معنا و مفهوم پيدا نمى کند مگر در پرتو تکامل به توان توضيح دهنده نظريه انتخاب طبيعى اشاره مى کند و همين طور زمانى که دا و کنيز فرض مى کند که اگر جاندرانى از سياره هاى ديگر مى خواستند سطح توسعه هوشى ما را بسنجند , نخستين چيزى که مى خواستند بدانند اين بود که آيا تا به حال تکامل را کشف کرده ايم , به توان حيرت آور نظريه انتخاب طبيعى براى پاسخ دهى علمى ( و فلسفى ) به پرسش هاى چرايى درباره حيات اشاره مى کند.

اکنون زمان آن رسيده است که عبارت پاسخ هاى تکاملى به عنوان سر ستون ستون سوم انتخاب شود. شلبرگ به طور معول ستون سوم را با پرسش پوست تيزه آغاز مى کند . با توضيحات او , دانش آموزان به راحتى درمى يابند که چرا ژن ها ى مربوط به ملانين در جمعيت هايى که نزديک استوا زندگى مى کنند , فعاليت بالايى دارند ( براى کسب اطلاعات بيش تر به مقاله سياه و سفيد مراجعه کنيد ) .

شلبرگ درباره خواب نظريه اى را مطرح مى کند که بر اساس آن به نظر مى رسد خواب کم تر از آن چه تصور مى رود , به سرحال آمدن , سر زندگى و جان تازه گرفتن مربوط مى شود . خواب جانوران را طى دوره هايى همچون شب که براى فعال بودن چندان مناسب نيست , به حالت نيمه فعال مى کشاند و منابع را براى دوره هايى که براى فعال بودن مناسب تر است , حفظ مى کند . با اين ديد به راحنى مى توانيم بفهيم که چرا بيش تر جانورانى هيچ گاه نمى خوابند و چه جانورانى به خواب نياز دارند . به اين ترتيب , دانش آموزان دوباره مى بيند که تفکر تکاملى , امکان پاسخ دادن به چرا را به ما مى دهند ؛ حال آن که مدارهاى مغز و مواد شيميايى ويژه و ژن هايى که باعث خواب مى شوند , تنها درباره چه چيز کجا چگونه و کى به ما اطلاعات مى دهند .

زنانى که حدود 50 سالگى نابارور مى شوند , نسبت به زنان ديگر براى مراقبت از فرازندان خود فرصت بيش ترى داشتند . از اين رو , آنان نسبت به زنانى که با رور ماندند , نسل هاى بيش ترى از خود بر جاى گذاشتند . وقتى دانش آموزان اين توجيه تکاملى شلبرگ را براى يائسگى شنيدند , به راحتى توانستند توضيح دهند که چرا انتخاب طبيعى نابارورى در سنين بالا را در زنان ترجيح داده است نه در مردان و چراانسان ها يا ئسگى دارند و بيشتر جانوران يائسگى ندارند . تعداد ى از آنان به درستى پيش بنى کردند که انتظار مى رود فيل ها هم يائسگى داشته باشند !

به اين ترتيب , دانش آموزان مى فهمند چگونه با نظر يه انتخاب طبيعى مى توان پيش گويى هاى علمى خوبى انجام داد . با کمى کمک و يادآورى , دانش آموزان به تدريج در تفکر تکاملى براى پاسخ گويى به پرسش هاى چرايى زيست شناسى , مهارت کسب مى کنند . وقتى به داشن آموزان يادآورى شد که تب ملايم از رشد عوامل بيمارى زا جلوگيرى مى کند و باعث افزايش فعاليت سلول هاى بيگانه خوار دستگاه ايمنى مى شود , آن ها به جاى پاسخ هاى نزديک نگر و معرفى مولکول هاى خاصى که در بروز تب دخالت دارند , در جواب پرسش چرا هنگام بروز عفونت تب مى کنيم ؟ پاسخ هاى نهايت نگر تکاملى جالبى را مطرح کردند : کسانى که هنگام عفونت تب مى کردند , بخت بقا و توليد نسل بيش ترى داشتند ؛ زيرا .. ..

به اين ترتيب , کلاس هاى شلبرگ به کلاس هاى چرايى تبديل شد ند . ديگر تفاوتى نمى کرد که موضوع درس درباره ميوه و دانه يا تفاوت هاى نرها و ماده ها يا ساختمان کروموزم باشد . آن ها مى خواستند چرا ها را بدانند . شلبرگ و حتى گاهى هيچ کس پاسخ هاى تکاملى همه پرسش هاى آنان را نمى داند . به نظر شلبرگ , اين موضوع مهمى نيست ؛ چيزى که بيش ترين اهميت را دارد , اين است که آن ها اين پرسش ها را مطرح مى کنند

+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385ساعت 22:2  توسط امير.اوسط  | 

علاءالدين ابوالحسن بن على بن ابى‌الحزم قرشى، در قرن هفتم هجرى قمرى در روستاى قرش(Gharash) در آن سوى رود سيحون، که خاندانش از آن‌جا برخاسته‌اند، به دنيا آمد(البته، برخى زادگاه او را قرشيه در نزديکى دمشق مى‌دانند). او پزشکى را در بيمارستان بزرگ نورى، که به فرمان سلطان ترک نورالدين محمود زندگى در قرن ششم هجرى ساخته شده بود، زير نظر مهذب الدين عبدالرحيم بن على الدخوار فراگرفت. ابن‌نفيس پس از فراگيرى پزشکى به مصر رفت و در آن‌جا در بيمارستانى، که هنوز به درستى مشخص نيست، به آموزش پزشکى پرداخت و سرانجام به رياست پزشکان رسيد. او در سال‌هاى پايانى عمر خود، کتاب‌خانه‌اش را وقف دارالشفايى، که بيمارستان منصورى ناميده مى‌شد، کرد. آن بيمارستان را سلطان مملوک، المنصور سيف الدين قلاوون الفى بنيان نهاده بود. ابن‌نفيس در دوران فرمان‌روايى آن سلطان به سال 687 هجرى قمرى در سن هشتاد سالگى در قاهره درگذشت. کتاب‌هاى ابن‌نفيس ابن‌نفيس کتاب الشامل فى صناعه الطيبه را بين سى و چهل سالگى نوشت. اين کتاب شامل بخش جالب توجهى پيرامون شيوه‌هاى جراحى است و اطلاعات فراوانى درباره‌ى ابن‌نفيس جراح به ما مى‌دهد. در اين بخش سه مرحله براى هر عملى برمى‌شمارد: الاعطاء(مرحله‌ى تشخيص، که بيمار به جراح اعتماد مى‌کند و جسم و جان خود را به دست او مى‌سپارد)، العمل(جريان عمل و جراحى) و الحفظ(نگهدارى پس از عمل) و به‌خوبى وظيفه‌ى جراحان و رابطه‌ى بين جراح و بيمار و پرستاران را شرح مى‌دهد. او حتى به چگونگى درازکشيدن بيمار، وضعيت بدنش، حرکت‌هاى بدنش و کار کردن با ابزارهاى جراحى مى‌پردازد. کتاب ديگر ابن‌نفيس، شرح طبيعه الانسان لبقراط(شرحى بر طبيعت الانسان بقراط) است که نسخه‌ى خطى آن در يک کتاب‌خانه‌ى خصوصى در دمشق نگهدارى مى‌شد تا اين که در سال 1312 استاد يهودا آن را خريد و به لندن برد. اين نسخه اکنون در کتاب‌خانه‌ى ملى طب در بتسداى مرينلند نگهدارى مى‌شود. مشهورترين کتاب ابن‌نفيس، شرح تشريح ابن سينا(شرح بر علم تشريح در کتاب يکم و سوم القانون ابن‌سينا) است که 47 سال قمرى پيش از درگذشتش نوشته است و اکنون در دانشگاه کاليفرنيا در لوس‌آنجلس نگهدارى مى‌شود. او در اين کتاب نخستين توصيف از گردش خون ششى را نوشته است. شرح القانون خود در چهار کتاب است: شرح بر کليات؛ شرح بر مفردات طبى و داروهاى مرکب؛ شرح بر امراضى از فرق سر تا نوک پا؛ شرح بر امراضى که اختصاصى به عضو خاصى ندارند. اين نفيس در نخستين کتاب از اين اثر، که شرح کليات است، توصيف خود از گردش کوچک خون را اين گونه نوشته است: اين حفره‌ى راست از دو حفره‌ى قلب است. هنگامى که خون در اين حفره رقيق مى‌شود بايد به حفره‌ى چپ جابه‌جا شود که در آن‌جا روح حيوانى توليد مى‌شود. ولى راهى بين اين دو حفره وجود ندارد و ماده‌ى قلب در اين جا سوراخ ندارد، نه راه ناديدنى که گذشتن خون را، چنان‌که جاليونس تصور مى‌کرد، امکان‌پذير سازد. در اين جا سوراخ‌هاى قلب مسدود و ديواره‌ى قلب ضخيم است. در اين صورت بايد چنين باشد که هنگامى که خون رقيق مى شود، از رگ شريانى به ريه مى‌رود تا درون ريه پراکنده شود و با هوا درآميزد. آن‌گاه رقيق‌ترين بخش‌هاى خون در فشار قرار مى‌گيرد و درون وريد ريوى مى‌شود و از اين راه به حفره‌ى چپ مى‌رسد و در اين حال با هوا درآميخته و براى ايجاد روح حيوانى مناسب است ... اين کشف بزرگ سه قرن پيش از آن که سروتوس و کولومبو، از کالبدشناسان دوره‌ى نوزايى، به آن بپردازند، با کوشش ابن‌نفيس به دست آمده است. مشخص شده است که سديد الدين محمد بن مسعود کازرونى(در سال 723 يا 745) و على بن عبدالله زين العرب مصرى(در سال 729 يا 751) در شرح خود بر کتاب اول از کتاب قانون، درباره‌ى گردش کوچک خون بحث کرده‌اند و زين العرب از کتاب شرح تشريح القانون ابن‌نفيس بهره گرفته است. کتاب ديگر ابن‌نفيس، الموجز يا موجز القانون(چکيده‌ى قانون)، کتاب فشرده‌اى است که مانند کتاب قانون ابن‌سينا، چهار بخش اصلى دارد. اين کتاب بسيار مورد توجه پزشکان قرار گرفت و بسيارى به نوشتن شرح بر آن و ترجمه‌ى آن به زبان‌ها ديگر پرداختند. دو ترجمه‌ى ترکى و يک ترجمه‌ى عبرى از آن در دست است. شرح‌هايى گوناگونى بر اين کتاب نوشته شده است: 1. شرح عزالدين ابواسحاق ابراهيم بن محمد بن طرخان سويدى 2. جلال الدين محمد بن عبدالرحمن قزوينى 3. مظفرالدين ابوالثنا محمد بن احمد عينتايى ابن الامشاطى 4. شهاب الدين محمد ايجى بلبلى 5. شرح سديد الدين کازرونى به نام المغنى فى شرح الموجز 6. شرح جمال الدين محمد بن محمد آقسرايى به نام حل الموجز 7. شرح برهان الدين نفيس بن عوضى کرمانى به نام النفيسى ابن نفيس آثار ديگرى نيز دارد که از آن جمله است: منافع الاعضاء الانسانيه؛ شرح ابيذميا(اپيدميا) لبقراط؛ شرح مسائل حنين؛ المهذب فى الکحل؛ بغيه الطالبين و حجه المتطببين؛ شرح الهدايه ابن‌سينا؛ فاضل ابن ناطق و آثارى در فقه و الهيات شيوه‌ى پژوهشى ابن‌نفيس مهم‌ترين ويژگى ابن‌نفيس نگاه انتقادى به نظرهاى پيشينيان و نپذيرفت نظرهاى نادرست آن‌هاست. چنان که در شرح تشريح قانون نيز به آن اشاره کرده و گفته است که همواره در پى آن بوده است که: "... باورهاى درست را روشن کند و از آن‌ها دفاع نمايد و آن‌چه را نادرست است درگذارد و آثار آن را محو گرداند." اين ويژگى باعث شد او به درستى بر نظر جالينوس درباره‌ى وجود سوراخ‌ها ريز و ناديدنى در ديواره‌ى بين دو بطن قلب خرده بگيرد و نظر خود را مطرح کند. مشهور است که او به جاى بسنده کردن به کتاب‌ها پيشينيان، تجربه‌ها و مشاهده‌ها و برداشت‌هاى خود را ثبت مى‌کرد، چنان‌که در شرح تشريح قانون نوشته است: "... در تعيين و بازشناسى فايده‌ى هر عضو، هر جا که نياز باشد، بر آزمايش‌هاى مستند و پژوهش‌هاى مستقيم اعتماد خواهيم کرد و اعتنايى نخواهيم داشت که آيا باورها و نظرهاى ما با نظرهاى پيشينيان سازگارى دارد يا ندارد." ابن نفيس مى‌گويد که پايبندى‌اش به دين اسلام و رحم‌آوردنش به جانوران او را از تشريح جانوران باز مى‌داشته است. اکنون جاى اين پرسش است که او با وجود پذيرش اين محدوديت، چگونه به کشف گردش کوچک خون دست يافته است وچگونه در اين باره " بر آزمايش‌هاى مستند و پژوهش‌هاى مستقيم" اعتماد کرده است. منبع: اسکندر، آلبرت زکي. ابن نفيس( از مقاله‌هاى زندگى‌نامه‌ى علمى دانشوران، بهخ کوشش احمد بيرشک). بهاءالدين خرمشاهي. شرکت انتشارات علمى و فرهنگى، 1366
+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 0:42  توسط امير.اوسط  | 

بيش از 98 درصد DNA و 99 درصد ژن‌هاى انسان‌ها و شامپانزه‌ها يکسان است. با اين همه، ما و آن‌ها از نظر ظاهر و رفتار تفاوت زيادى با هم داريم. براى بيش از 30 سال، پيش از آن‌که توالى ژنوم انسان يا شامپانزه‌ها تعيين شود، دانشمندان بيان کرده‌اند که اين تفاوت مى‌تواند از شيوه‌ى بيان ژن‌هاى يکسان و نه تفاوت در خود ژن‌ها، برخاسته باشد. پژوهش جديدى که در مجله‌ى Nature چاپ شده است، به نظر مى‌رسد اين نظريه را ثابت مى‌کند.

ياوو گيلاد( Yoav Gilad )، ژنتيک‌دانى از دانشگاه شيکاگو و همکارانش، از روش تازه‌اى براى برسى ژن‌هاى سلول‌ها کبدى چهار نخستى(پريمات)، انسان، شامپانزه، اورانگوتان و مکاک(ميمون ژاپنى)، بهره گرفتند. پژوهشگران مى‌توانستند 900 ژن را در هر چهار نخستى باهم مقايسه کنند و تفاوت آن‌ها را در زمينه‌ى بيان ژن ارزيابى کنند. پژوهشگران دريافتند که در هر چهار نخستى ميزان توليد مولکول mRNA در بيش از نيمى از ژن‌ها(60 درصد) تفاوتى ندارد. اما در بيان ژن 19 ژن‌، بين انسان و ديگر نخستى‌ها تفاوت چشمگيرى وجود دارد.

گيلاد مى‌گويد:" زمانى که ما بيان ژن را در نظر گرفتيم، دريافتيم که طى 65 ميليون سال از تکامل مکاک، اورانگوتان و شامپانزه، تغيير بسيار اندکى رخ داده است. اما طى 5 ميليون سال جدايى انسان از اين نخستى‌ها، تغيير زيادى در اين گروه از ژن‌هاى ويژه انباشته شده است."

حدود نيمى از ژن‌هايى که در انسان بيش‌تر بيان مى‌شوند، ژن‌هاى عامل‌هاى رونويسى هستند؛ يعنى، ژن‌هايى رمزدهنده‌ى پروتيين‌هايى که بيان ژن را در ديگر ژن‌ها تنظيم مى‌کنند. با تغيير اندکى در اين ژن‌هاى کارفرما، فرايند تکامل مى‌تواند اثر ژرفى بر بيان ژن بگذارد، بى آن‌که احتمال رخ دادن جهش‌هاى منفى را افزايش دهد. گيلاد مى‌گويد: " من فکر نمى‌کنم نتيجه‌ى پژوهش‌هاى ما سازوکار تازه‌اى را مطرح مى‌کند، اما نخستين گواه تجربى است بر اين نظريه که در نخستى‌ها عالى، تکامل ممکن است از راه تغيير بيان ژن کار کند."

گيلاد گمان مى‌کند که تغيير به‌نسبت تند در ژنتيک کبد انسان ممکن است پيامد تغييرهاى پيش‌آمده در رژيم غذايى، مانند وابستگى فزاينده به غذاى پخته، باشد. او مى‌گويد:" شايد چيزى در فرايند پختن نياز زيست‌شيميايى را براى بيش‌ترين دست‌يابى به مواد غذايى و نيز نياز به پردازش کردن زهرهاى طبيعى موجود در گياهان و غذاهاى جانورى، تغيير داده است."

اين يافته علاوه بر نظريه‌ى تکامل دستاوردهايى براى پزشکى نيز دارد: 9 ژن از 100 ژن بسيار پايدار، وقتى که تغيير مى‌کنند، در روند سرطان درگير مى‌شوند. به نظر پژوهشگران " اين يافته پيشنهاد مى‌کند که توجه به ژن‌هايى با ميزان بيان ژن حفظ شده در ميان نخستى‌ها، در شناسايى ژن‌هاى نامزد براى پژوهش‌هاى مرتبط با بيمارى‌ها، مى‌تواند سودمند باشد." همچنين، اين يافته تا اندازه‌اى از اين راز پرده بر مى‌دارد که چگونه انسان و شامپانزه، که ژن‌هاى مشترک زيادى دارند، مى‌توانند اين همه متفاوت باشند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 8:59  توسط امير.اوسط  |